شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 2 خرداد ماه سال 1389
یک روز در باراجین

 جمعه

خفه شدم بس که این چند روز تو این جور جشن ها شرکت کردم جشن سمپادی ها جشن فارغ التحصیلی دانشگاه آزاد قزوین. این چند روز نیت کردم هر جور شده بگذرونم فقط. هزارتا کار دارم لای کتاب هام رو باز نکردم دو هفته دیگه امتحان هام شروع می شه چرا لای کتاب رو باز نکردم چون این هفته یه ارائه دارم که تا تکلیفش معلوم نشه زمان برای من وایستاده انگار. واقعا مسخره است نه و منم چقدر مسخره ام بازم نه .

در کل دانشگاه قزوین اینترفیس خوبی داره ، و من فهمیدم اینترفیس خیلی مهمه . مهم که چقدر کار کردی ولی از اون مهم تر اینه که چطور ارائه اش بدی

کلی نظم داشتن . بالاخره برگزاری جشن برای اون همه فارغ التحصیل هنریه . نقطه ضعفش دعوت از یک گروه موسیقی سنتی برای یه همچین مراسمی بود.

من فکر می کردم فقط خودم اینطوریم که دیگه اعصاب موسیقی آروم و سنتی ندارم. نگو بقیه هم همینجورین

البته به نظر می رسید دوستان حراستی در این زمینه فعال بودن که جشن در رسمی ترین حالت برگزار بشه .

خللاصه بمیرم آرزو به دل نمردم و باراجین دیده از دنیا می رم

پنجشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1389
شخم زدن خاطرات

سه شنبه رفتم تهران دانشگاه یکی از بچه ها برای دسترسی به مقاله های ای اس ای، از قضا دوست صمیمیم هم اونجا ارشد می خونه. این یکی دوستم گفت نمی خوای یه خبری از دوستت بگیری . گفتم نه این روزها حال خوشی ندارم نمی تونم باهاش روبرو شم و این حرف ها .  

 

زدو این وسط این دوستم کارت دانشجوییش رو گم کرد سایت دانشکده شون هم بدون کارت دانشجویی لب تاپ رو برای وصل شدن به اینترنت تنظیم نمی کرد. خلاصه گفتیم چه کنیم چه نکنیم . اس ام اس زدم به دوست صمیمیم. وقتی فهمید من اونجام کلی هیجان زده شد و با چه شوقی اومد به سمت ما یه طوری که من اصلا انتظارش رو نداشتم. دیگه مقاله و کار علمی رو تعطیل کردیم و چقدر حرف زدیم سر نهار بعد از اون سر چایی خوردن و بین مقاله خوندن هی اون از سایت میومد بیرون و من از کتابخونه و مدام سالن ها را طی می کردیم و حرف می زدیم.  

 

فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده و چقدر دوستیمون خوب بود و ... . بهش گفتم نمی خواستم ببینمش و حداقل اون یک نفر از تشعشع انرزی منفی من در امون بمونه و چی شد که مجبور شدم برم سراغش کلی شاکی شد و گفت اصلا از اول چرا به من نگفتی و از این به بعد با من هماهنگ کن بیااینجا و...  اون روز اینقدر خوشحال شدم که دلم می خواست گریه کنم شبش دو رکعت نماز شکر خوندم. 

 

اما دیروز جشن سمپادی ها 

یه مسابقه داشت سمپادی .... 

اگه به من بود می نوشتم سمپادی ها چند دسته ان نمی دونم ولی یه دسته شون روانی می شن مثل خودم. سمپاد یه توهمه، توهم برتر بودن، خاص بودن. اگه به من بود می گفتم می شد همه مدرسه ها خوب باشن رابطه خوبی بین بچه ها معلم ها باشه . نه به واسطه توهم برتر بودن . 

 

معلم های قدیم رو دیدیم همشون پیرتر و شکسته تر شده بودن ولی یکیشون خداییش جوون تر شده بود. 

معلم تاریخمون چقدر گل بود 

معلم حسابان چقدر خشن بود ولی دوست داشتنی 

معلم فیزیک همونطور ملیح و افتاده 

معلم جغرافیمون، چقدر حیف نشد از نزدیک ببینمش 

و... 

اونجا که معلم ها رفتن بالای سن ، واقعا گریه ام گرفته بود. 

دو تا از بچه های قدیم رو دیدیم که دفعه پیش ندیده بودمشون . خیلی خوشحال شدم هنوز مثل سابقشون بودن . یکیشون که هنوز شوخ و شنگ بود مثل قدیم و اون یکی هنوز صادقانه حرف می زد مثل قدیم . 

 

همچین دلمون گرفت دیروز

دوشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1389
برای خواهرم

اسم یه فیلمی بود که امروز تلویزیون گذاشته بود . فیلم خوبی بود یه دل سیر گریه کردیم  ولی دلمون خیلی باز نشد 

 

هفته بعدم ارائه دارم و هفته ی بعدترش . و بعدش امتحان ها . همش شده ناله و ارائه و درس . 

مدام خودم م از آخر این همه درد و رنج چیزی عایدم می شه  ؟  

تو این کار بیشتر از کار دیگه ای دووم آورم تقریبا 7 ماهه ، و هنوز جا نزدم هر وقت کار سخت می شه می گم این دفعه میزارم می رم ولی آخه کجا خداوکیلی. 

 

نمی دونم تا کی می تونم ادامه بدم. برای لحضه (لحظه هام هم با ض شده)به لحظه ی زندگیم نیاز دارم یه آهی بکشم و یه ای خدایی بگم . 

 

این مدت ها خیلی احساس تنهایی می کنم. خوب تو این دو سال دوست صمیمی نداشتم. تا قبل از این تو هر دوره از زندگیم یه آدمی بود که با هاش صمیمی بودم. ولی حالا خوب دیگه ندارم

  

یه کار زشتی که این روزها می کنم چته. یک نیست دختر جان تو که نه اهل چتی نه اهل دوستی مریضی می ری خودت و مردم رو می گذاری سر کار می گذاری

دوشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1389
این هم گذشت، خوب هم گذشت

شب شنبه تو اتوبوس با یه خانومی همسفر شدم . یه لبخند اون یه لبخند من . باب صحبت باز شد . تا ساعت 3 صحبت کرد و از همه جا گفت جالبه شوهرش یکی از راننده های همین خط بود. اون شب تو اتوبوس اصلا نتونستم بخوابم . فرداش کلاس صبح رو نرفتم . دو ساعت خوابیدم و بعدش اومدم باز سر ارائه دیروزم. و توصیفاتش تو پستای قبل اومد. ساعت دوازده اومدم بخوابم تا ساعت دو هر کاری کردم خوابم نبرد . ساعت دو بلند شدم باز سر ارائه دم صبح دیگه حالم کلا خراب شده بود روح و جسم . حالت تهوع شدید. واقعا آرزوی مرگ می کردم ولی از عمق وجود نبود چون در صورت باید می مردم قاعدتا. 

خلاصه رفتیم سر کلاس و من اول شدم باز . منی که می خواستم 20 دقیقه دووم بیارم . رفتم و اون بالا و اصلا حواسم نبود که استاد زمان رو یادآوری کرد یعنی نزدیک یک ساعت من اون بالا بودم، استاد خوشش اومد هر چند بچه ها که بیچاره ها چیزی نفهمیدن بس که مطلب زیاد و متفاوت با رشته خودمون بود.  

به آبجی خانوم می گم می دونی استراتژی خدا چیه؟ اینه که تو رو می بره لب پرتگاه پرتت می کنه ولی دستت رو نگه می داره و بعد آخرش می کشدت بالا. 

گفتم حالا هی من شاکی بازی دربیارم ، این دفعه خدا استراتژی شو عوض می کنه پرتم می کنه

شنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1389
اندر احوالات ارائه ۵

نمی دونم این شماره ها تا چند بره ولی امشب حال و هوای عجیبی دارم. فشار بالاست اساسی. 

 

خدایا کمکم کن بتونم این ارائه ام رو پشت سر بگذارم، شاید بگی بعدش چی ؟ بعدشم تو بهتر از من می دونی

شنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1389
اندر احوالات ارائه 4

اصولا ارائه و سختی و بیچارگی آدم(البته شاید فقط منظورم خودمه) رو سالک و عابد و احیانا عاشق و شایدم درویش ... می کنه.   

 

الان داشتم به درز شلوار راحتیم نگاه می کردم که مامانم برام دوخته ، یاد مامانم افتادم دلم براش تنگ شد . حالا خوبه 18 ساعت نشده که از خونه دورم. همچین تریپ مفلوکی برداشتم 

 

هر کاری می کنم یه آهی یه ای خدایی یه هی از نهادم بیرون میاد.   

 

هی چه می کرد

 

 

جمعه 24 اردیبهشت ماه سال 1389
اندر احوالات ارائه3

همیشه تو پروسه انجام پروژه و بیشتر از اون سمینار، یه لحظه هایی هست که واقعا زده می شم. خسته می شم. دلم می خواد فرار کنم. ازون بدتر همه چی کن فیکون بشه  

 

به خاطر یک سمینار 

 

اما چرا این حالت پیش میاد، اوایل کار یه برنامه اولیه دارم که طبق اون  فقط در حال خوندن و اسلاید درست کردنم . به یه مرحله ای می رسم که کلیت کار بیشتر دستم میاد و اینکه قضیه چیه . بعدش مدام از خودم می پرسم ، کارم تا الان درست بوده یا نه. فرضا این وسط می فهمم یه قسمت اصلی دیگه باید اضافه کنم.و خوب سخته و کلی بهم فشار میاد، ترس از اینکه نتونم کار رو جمع کنم 

 

من همیشه یه کابوسی هم دارم در مورد ارائه و اینکه می رم اون بالا و استاد می گه خانوم این چیه داری می گی  

 

الان،بعد از چهار روز کار واقعا خسته ام ایکاش می رفتم بیرون ایکاش می رفتم هوا بخورم ولی می ترسم حتی یک لحظه کار رو ول کنم.

جمعه 24 اردیبهشت ماه سال 1389
اندر احوالات ارائه2

یه جایی تو رمان غرش طوفان نوشته بود که ندیمه ملکه من الان اسمش رو یادم رفته که کنت دو شارنی رو دوست داشته، تو صومعه است . بعد کنت دو شارنی به خاطر مشکل ملکه مجبور می شه با این ازدواج کنه و خوب اصلا نمی دونسته که این ندیم عاشقشه. اون لحظه که اومده دنبالش و این ندیمه  از همه چی بی خبره و خوشحاله از این ازدواج ، خوشحالی نمی کنه بازم حالت غم و اندوه داره چون فکر می کنه اگه خوشحالی کنه بازم اتفاق بدی می افته

منم خیلی مواقع همین حس رو دارم. غروب حسابی داغون بودم کارها گره خورده بود اساسی  . تا خدا واقعا لطف کرد و ابجی خانوم فرشته وار به دادم رسید.

الان کارها درست شده ولی من می ترسم خوشحال باشم چون می گم نکنه باز تو ادامه راه کارها گره بخوره.

هرچند واقعا این برخلاف این شعر که

شکر نعمت نعمتت افزون کند    کفر نعمت از کفت بیرون کند  

چون تریپ غم برداشتن یه جور کفر نعمته و تریپ خوشحالی یه جور شکر نعمت احتمالا

چهارشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1389
اندر احوالات ارائه

مشغول پاور پوینت درست کردنم. واقعا کار طاقت فرسایی. اومدم دو کلمه بنویسم دلم واشه. هر چی به خودم فشر میارم چیزی به ذهنم نمی رسه.  

 

هفته بعد جشن مدرسه مونه . یه بار دیگه می ریم و دوستان محترم رو می بینیم.  بعضیا رو بعد از هفت سال .چقدر زمان زود می گذره واقعا.

 

خوب همین برم سراغ همون پاور پوینتم

سه شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1389
هر چی تو بخوای

این مدت خدا هی هر چی من یه کوچولو ته دلم می خواستمش براورده کرد. امتحان عقب بیافته ، ارائه عقب بیافته . خیر و شرش رو نمی دونم ولی یاد این فیلم کیش و مات افتادم که می خواستن به طرف القا کنن که ادم بدشانسی نیست. منم بعد از این موارد احتمالا باید ایمان بیارم که کارها بالاخره یه جوری درست می شه . 

 

مرسی خدا جون پس در مورد ارائه هفته بعد هم بازم کمکم کن که به خیر و خوشی انجام بدمش.

یکشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1389
کلا دیگه چیزی نمی دونم

نمی دونم چی بگم و چی بنویسم چه کار کنم و چه کار نکنم. همه چی قر و قاطی شده . هورمون ها از همه بیشتر . 

 

نمی دونم چی بخوام چه دعایی کنم خدایا خودت کلا همه چیز و یکاریش بکن

شنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1389
برای خدا

تنهام،خوابگاه بودم تنها بودم رفتم خونه تنها بودم. یهو یهو به این نتیجه رسیدم که تنهام. 

 

آره از زور پروژه ها و درس ها رسیدم به تنهایی. 

 

من می گم خسته ام می خوام فرار کنم خدا هی مهلت می ده هی کارها رو درست می کنه که به خیر بگذره  

 

خدایا خسته ام تنهام

جمعه 17 اردیبهشت ماه سال 1389
هر روز ارزش هات رو از نو تعریف می کنی

امروز یا درست تره بگم امشب یه فیلم می دیدم به اسم گرگ دریا این جمله هم مال اون فیلمه. خیلی به نظرم جالب اومد چون منم هر روز این کار رو می کنم. یعنی شرایط جدید ارزش های جدید. یه زمانی فکر می کردم باید یه دانشجوی خوب باشم یه زمانی فکر می کردم فقط بتونم فارغ التحصیل بشم . بعدش فکر می کردم تا اخر این ترم دووم بیارم بعدش ارائه این هفته به خیر بگذره. همین و همین 

 

... پیش تر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

پنجشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1389
مشکلات عمیق تر

اگه پروژه ها و ارائه های طی ترم نباشن و لحظه ای فراغت بال پیدا کنی ازشون، مثل الان من که ارائه هفته بعدم رو یه هفته عقب انداختم . 

 

به مشکلات بزرگتر فکر می کنی ، به پایان نامه ات به موضوعت که هنوز مشخص نیست.  به استاد راهنمات که کلا تعطیله 

 

نمی دونم اگه از این فارغ می شدم به چی فکر می کردم. شاید به زندگی و اینکه عجب چیز مزخرفیه

چهارشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1389
هر کی بود تا حالا از رو رفته بود

این هفته ها هر پروژه ای که انجام می دادم می گفتم خدایا عمرا این یکی دیگه بشه . تا رسید به ارائه ها گگفتم پروزه ها یک چیزی این ارائه ها دیگه نمی شه تا اولین ارائه گذشت و حالا این ارائه، سایتی که پول می ریختم تا بتونم ازش مقاله دانلود کنم هنگ کرده . موندم رو هوا  

 

خدایا کمکم کن ادامه بدم 

 

تو همه ی این موارد بدی کار اینه که هر مرحله برای من مثل کابوسه ، درس خوندن برام شده یه رنج بی پایان بی هیچ لذتی بی هیچ خیالی.

چهارشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1389
وبلاگ تاثیر گذار

بعد از نوشتن پست قبلی، زدم زیر همه چز و اومدم خونه جالبش اینه که هق هق گریه هم می کردم و وسایلم رو جمع می کردم خلاصه آبروریزی بود. اتاق بغلی مون فهمید . آبروریزی بیشتر هم شد.حالا هر روز من رو ببینه می گه دختره لوس . یعنی اون موقع هم گفت. 

 

الان خونه ام اعصابم بهم ریخته بدجور . مدام مثل کسی که باید حساب پس بده دارم به خودم و بقیه توضیح می دم که چرا باید می اومدم. 

 

خدایا حالم رو خوب کن

سه شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1389
تنهایی ، افسردگی و...

موندم خوابگاه ، تقریبا دارم از غصه تلف می شم. بچه ها رفتن . حتی تا همین لحظه هم می گم بزنم زیر  همه چی برم خونه .

سه شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1389
این نیز گذشت و باز در راه است و...

این بار هم گذشت به خیر هم گذشت . باز هم خدا کمک کرد. باز هم ارائه دارم هفته بعد، دیروز فکر می کردم یک سری درس گرفتم ولی امروز همه درس ها رو فراموش کردم.  

 

چون به نظرم می رسه این یکی هم از اون تو بمیری ها نیست

یکشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1389
یه بار جستی ملخک....

این تو بمیری از اون تو بمیر ها نیست دیگه  بدجوری افتادم تو هچل

خدایا اگه کمک نکنی، نیست می شم من .

جمعه 10 اردیبهشت ماه سال 1389
ای خدا

اگه شکایت کنم شاید خدا بگه ای تو روح آدم نا شکر . که یه هفته پروژه ات عقب افتاد بازم می گی من بدشانسم و من الم و بلم. سه روزه جفت چشمام داره از حدقه در میاد پای این پروژه . دیشب شاهکار خلق کردم علائم می دادم با احتمال صد در صد می گفت مریضی و با احتمال صدر در صد مریض نیستی . برنامه به این باحالی کی دیده خدائیش.  حیفم من  

 

امروز مجبور شدم عدد سازی کنم . تا فردا بتونم همین پروژه شاهکار رو تحویل بدم. ولی باز دلم اروم نمی گیره همش نگران اینم که گند کار دربیاد و استاد بو ببره ولی فعلا چاره ای جز این نیست.

پنجشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1389
تمام فرضیات زیر را محال فرض کن

1. تا دوشنبه یه بلایی سر استاد بیاد ، ارائه ندی 

2. فردا شب ، با اتوبوست سالم نرسی به مقصد که بخوای ارائه بدی

3.شب دوشنبه از شدت استرس ارست کنی یا غش کنی . (یا حتی روز دوشنبه) ارائه ندی 

 

پس یاید ارائه بدی. مفهومه.خدایا کمکم کن دیگه دارم خیلی کولی بازی درمیارم سر این ارئه. اینقدر که هنوز درست درمون مبحث رو  نخوندم.

 

پنجشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1389
چشم نمی دونم چی رو کور کردیم

وقتی یه نفر چیز ضایعی می خره می خوان مسخره اش کنن می گن رفته چشم بازار رو کور کرده چی خریده . 

حالا اگه یه نفر موضوع پروژه بدی انتخاب کنه می گن چشم چی یا کی رو کور کرده ؟ 

 

قلبم گرفت خدایا کمک کن

دوشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1389
به من بگو حق خودم رو ضایع کردم یا نه

همیشه از دوستی با آدم های زرنگ متنفر بودم. شاید چون خودم زرنگ نیستم . از این آدم  جا ها که خودشون رو و صف جا می کنن. سه برابر حقشون طالبن و می گیرن.  

چون من تو دوستی ته مرام و این حرف هام ، حتی یه کوچولو که با اینجور آدم ها باشم ، کلی سرم کلاه می ره.  و الانم یه نیمه دوست اینجوری دارم .  و رفتاراش آزارام می ده. 

اما نه فقط این افراد من اغلب که برای دیگران کاری انجام می دهم دچار این تردید می شم که به خودم ظلم کردم یا نه ؟  

بعضی مواقع یه کاری برای کسی انجام می دم. موقع انجامش هیچ حسی نسبت به اینکه داره ازم سوء استفاده می شه ندارم . ولی آخرش از برخورد طرف درک می کنم که سواری گرفته ازم اساسی 

برعکسشم هست یه موقع به حق خودم فکر می کنم و یه کاری رو انجام نمی دم. اینقدر دچار عذاب وجدان می شم.  

در این احولات هم مدام با حودم کلنجار می رم که کار درست چیه. یکی باید بهم بگه کی یه کاری انجام بدم برای کسی و کی انجام ندم. البته بعد از کلی کلنجار یه حالت بی تفاوتی نسبت به کل موضوع بهم دست می ده .

یکشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1389
اصل ماجرا

باید بنویسم هر چند شاید وقتش نباشه ، دو سه روز که گذشت من هنوز داشتم به شدت رو پروژه قبلیه زور می زدم. خیالم راحت که این یکی پروژه خیلی کاری نداره. 

 

ولی طبق معمول فریب خوردم . بچه ها رو این کار کرده بودن و  از اونجایی که هر کی دستش یه جایی بند بود از سال بالایی تا غیره همه می دونستن قضیه چیه الا من. منم خوش و خرم داشتم خلاقانه و تفریح وار رو پروژه قبلی کار می کردم. 

 

تازه دوستمم زنگ زد که داره می ره شمال خیالم صد درجه راحت تر که شب اخر می شینیم انجام می دیم ولی صد افسوس همه یه کاری انجام دادن جز من. جالبه دوستم هم شمال نرفته بود. خواهرم همیشه بهم می گه تو خیلی ضایع ساده ای ، باور نمی کردم.  هر چند آدمی که معیار زندگیش رو می گذاره رو بقیه حقشه . و واقعا نمی دونید چقدر ضایع خیال من راحت شد که آره بی خیال طرف داره می ره شمال . و من پی بردم مشکل من عمیق تر از این حرف هاست.

 

حالا فردا بعد از اون تحویل این پروژه می رن سراغ پروژه قبلی ، اشکالاتشون رو از من می پرسن و بهم می گن مرسی اگه تو نبودی ما این پروژه رو نمی تونستیم انجام بدیم.   

 

این چندمین باره که این سناریو تو سال های تحصیل من تکرار می شه برای همین من همیشه از پروژه می ترسم چون همیشه یه چیزی هست که بقیه می دونن و من نمی دونم

 

مسئله بعد اینه که من وقتی یه کاری رو تحویل ندم خودش به جهنم تا یه مدتی فکر می کنم بقیه کارام رو هم نمی تونم انجام بدم. و غم و غصه دو تا ارائه هفته های بعدم افزون تر می شه.

شنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1389
خراب خراب

پروژه ای که قرار بود فردا انجام بدیم انجام ندادم و اوضاع خراب ولی حال من خوبه با خودم گفتم یا تلاش می کنم انجام بدم همین .چون فعلا کار دیگه ای از دستم برنمیاد.

جمعه 3 اردیبهشت ماه سال 1389
قاط قاطم

به جونم خودم خسته شدم . حالم از این استادهای احمق بیشعور بهم می خوره. می گه پروژه انجام بدین . نه صورت پروژه معلومه نه هیچ چی، پز می ده من نخواستم محدودتون کنم. یکی نیست بگه الاغ بلد نیستی پروژه تعریف کنی بیخود با کلاس بازی درنیار که نخواستم محدودتون کنم.  

 

دلم می خواد خفه اش کنم . دیشب داشتم فکر می کردم چقدر عادت فحش دادن به اساتید محترم رو ترک کردم. ولی مثل اینکه سخت در اشتباه بودم. 

 

اصلا امروز کلا بی خیال هر گونه پروژه ، خفه شدم به خدا.(اگه بتونم بی خیال شم)

پنجشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1389
چنین  است رسم روزگار درشت

خوب امشب زین به پشته یعنی اوضاع خراب اندر خرابه . اما اومدم یه کم خودم درون کاوی کنم. دلیل اصلی ناراحتی من اینه که هفته بعد یه سمینار دارم دو هفته بعد هم یه سمینار دیگه . اصلا من هر وقت ارائه دارم بهم می ریزم خیلی بدم میاد . ولی این حرف مسخره است یعنی کیه که از ارائه خوشش بیاد مثلا بگه وای مردم از خوشحالی اخه  ارائه دارم. ولی من تو بد اومدن شورش رو درمیارم.

همزمان با سمینار دومیه امتحان هم دارم . از طرفی اول هفته بعد دو تا تحویل پروژه است . یکم ناراحتم چون امروز هیچ کدوم از پروزه ها خوب پیش نرفت. آخه این که نمی شه هر وقت اوضاع خوب نیست من اینقدر بهم بریزم . چون اغلب اوقات حین انجام کار ، اوضاع خوب پیش نمی ره . کم کم به این نتیجه می رسم بنده کلا باید بی خیال انجام هر کاری بشم.

ای خدا جدی جدی برس به داد دل ما

یک ساعت گذشته من به جای درس خوندن نشستم یه قسمت هایی از فیلم مزخرف دزیره رو می بینم. گاها فکر می کنم از این آدم های تنبلم که اونها یه چیزهای دیگه دوست دارن ولی من دوست دارم شب ها تا صبح بیدار بمونم یه آهنگ آروم تو پس زمینه باشه بار هستی بخونم و بگم به به چقدر درست گفته که ما هیچ وقت نمی فهمیم پیروی از احساسات درست بوده یا نه چون فقط یکبار زنگی می کنیم و می گم، چقدر خوب کمی از بار احساس گناهم کاسته شد. صبح که نه تا لنگ ظهر بخوابم بعد بلند شم تا غروب نمی دونم چه کار کنم ولی غروب برم بیرون قدم بزنم غروب خورشید ببینم و ...

قانون بدی به زندگی حاکمه، یا باید کلی کار داشته باشی یا هیچ کاری نداشته باشی . هیچ نقطه وسطی نداره. امشب من درس بخون نیستم پاشم برم بخوابم فکر کنم خیلی مفید تر باشه.

هنوز نخوابیدم و دارم ادامه کتاب رو می خونم نمی دونم چرا همه چی داره به لخت و لختی و مد ومدل و کوفت و زهرمار ختم می شه همه چی پر شده از معاشقه و بوسه هاس کریه (البته نظر من اینه) همه فیلم ها همه چی تبلیغات سایت ها واقعا که دنیای تهوع آوریه

 

ولی واقعیت غیر اینم هست که آدم خیلی کم می بینه امروز داشتم یه فیلم آموزشی میکروسافت رو می دیدم. قیافه دانشجوهاش از منم اوراق تر بود. چقدرم پاورپوینتش خوب درست شده بود خداییش قابل مقایسه با اشغالایی که ما برای ارائه هامون درست می کنیم نبود. البته ما گناهی نداریم  وقتی تو هزار زمینه مختلف همزمان کار می کنیم همش می شه سرهم یا همون سمبل بندی

چهارشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1389
حیفه اومد که امشب چیزی ننویسم

یه لحظه هایی تو زندگی هست که نمی شه توصیف کرد. مثل امشب ، داشتم پروژه انجام می دادم . سرم درد می کرد. می دونم چرا چون کارا چندان خوب پیش نمی رفت . بعد یه هدفون آوردم و افتخاری گوش دادن به همراه پروژه، حالم بهتر شد. کار اولیه پروژه تموم شد . باید اجراش می کردم. هر کاری کردم نتونستم محیط اجرایی نرم افزاره رو پیدا کنم. از طرفی تو آشپز خونه بودم و نمی تونشتم برم اتاق بساط اینترنتم رو بیارم. داشتم عصبانی می شدم خودم رو کنترل کردم . گفتم بقیه پروزه باشه فردا یه ذره به فایلها و لپ تابم سرو سامون بدم و این وسط یه کمی هم کتاب بار هستی رو می خوندم . از 75 تا 83 خیلی عالی بود . یه فضای جالب از آهنگ و من و کتاب و ور رفتن با فایل ها فارغ از همه چیز و البته یه خیال شیرین . واقعا چقدر سخته آدم خیال پردازی نکنه.

همین  

دوشنبه 30 فروردین ماه سال 1389
شخصیت دوم

احساس می کنید باید به کسی پاسخگو باشید .  

 

اون شخصیت دوم، البته اگه دوم باشه چون من گاهی احساس می کنم اوله آخه حضورش خیلی پررنگ تره. 

 

تو جمع بودن خیلی جواب می ده مثلا برای همین پروزه آخری قسمت اولش رو با بچه ها انجام دادم خیلی خوب بود ولی خوب همیشه مقدور نیست و من به محض تنها شدن خیلی تنها می شم و بیشتر بهم فشار میاد. 

 

این دوسه روز دوستم چندین بار بهم گفته که به خودت شک داریا ! نمی دونم شاید آخه جدیدا بیشتر به جا بقیه راجع به خودم فکر می کنم. 

 

یه چیز دیگه که اینروزها بهش فکر می کنم سنمه تا موقعی که می گفتم بیست و چهار سال به نظرم خیلی زیاد نمی اومد ولی حالا که می گم بیست و پنج سال به نظرم خیلی زیاد میاد .   

 

به قول مشاوره چقدر از واژه خیلی و همیشه و زیاد و ... استفاده می کنی.

شنبه 28 فروردین ماه سال 1389
وقتی فقط منتظر تموم شدنی

یکی از عذاب هایی که من برای خودم درست کردم انتظار تموم شدن . تموم شدن پروژه ، تموم شدن ترم.  

 

و این انتظار کشیدن تحمل همه چیز رو برام سخت می کنه . پریروزها با ابجی خانوم رفتیم بیرون خرید . کلی حرف زدیم تا سبک بشیم تا یهو منفجر نشیم. بهم گفت با علاقه درس نمی خونی فقط می خوای تموم بشه و بگذره و این کارت رو سخت می کنه و راست می گفت 

 

یه مانتو خریدیم برای آبجی خانوم ، مامان خانوم گفت کوتاهه . یه پیراهن مجلسی خریدیم به قول خودم شبیه سبک لباس های دهه ی 40 ، 50 فیلم های هالیوودی. نه نیازی بود و نه واقعا پول برای خریدهای اینجوری داشتیم فقط یه هوس بود و یک لحظه همین . تازه مامان خانوم ایراد گرفت که وقار نداره . 

 

چند روز سخت افسرده ام و هر کاری می کنم خلاصی نیست. اینقدر با خودم و لحظه لحظه زندگیم درگیرم. که اغلب بیخود خسته ام . انگار برای طی کردن ثانیه به ثانیه باید استدلال کنم . که چرا که چی که چه طور .

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>